ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

446

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

بود ، در آنجا رفتيم چاهى عظيم كنده بود از كوه ، و سيزده مرد از پير و جوان و كهل در آنجا بر قفا خوابانيده ، و بريشان جامهاى پشمين و سندوس [ 1 ] و هر گونه فكنده سخت عظيم نيكو ، و از سر تا پاى خاك آلوده ، بعضى را موزه در پاى يا نعلين سخت نيكو ، و هيچگونه نمىتوانستيم دانستن كه آن [ 2 ] جامهاء ابريشمين [ است ] يا پشمين يا پنبئين ، از نيكوئى كه بود ، و پنداشتى كه همه خفته‌اند و بهرى مويها داشتند برسان مسلمانان به شكل عرب ، و مردى را زخمى بر روى بود چنانك پنداشتى همين ساعت زخم زده‌اند ، پس از راهب حال ايشان پرسيدم ، گفت هر سالى مردمان ايدر آيند و جامهاى ايشان پاك بكنند و موى و ناخن به پيرايند و برين سان باز خوابانند ( 290 - آ ) پرسيديم كه چه كسان بوده‌اند ؟ گفتا در كتب چنان خوانده‌ام كه ايشان پيغامبر بوده‌اند بيك زمان و يك سخن [ 3 ] پيش از عيسى عليه السلام ، و بعد ازين هيچ خبر نداريم ، و ما بازگشتيم و حال اين جماعة معروفست ، و از سياحان بسيارى شنيده‌ايم كه ايشان را زيارت كرده‌اند ، و هر سال موى و ناخن ايشان به پيرايند و اللّه اعلم . رسالت : رسالت ملك الروم ياد كنيم اگر چه نه جايگاه است تا سخن نگسلد . عبد اللّه بن الصامت گويد چون بنزديك شهر رسيدم ايشان فرستادند پيش ما و گفتند بر اسپان نشينيد كه شتران شما دشوارتر توانند در شهر درآمدن از درازى گردن ، ما اجابة نكرديم و همچنان برفتيم ، تا در سراى ملك ، و از بالا ملك سوى ما همى نگريد ، و چون فرود آمديم تكبير كرديم ، چنانك زلزله در قصر افتاد ، گفتيم اين ساعت فرود آيد ، ملك كس بما فرستاد كه ايدر هيچ مگوييد از دين خويش ، و ما را بازدادند ، و ملك نشسته بود با جمله بطارقه ، و همچنان برفتيم و بنشستيم ، ملك الروم تبسم كرد ، و گفت از شما چيزى نقض شود اگر تحيت ملوك و ادب خدمة بجاى آريد ؟ گفتيم ما اين كار را حلال نداريم ، پرسيد كه رسم ( 290 - ب ) شما چه باشد ؟ گفتيم چون پيش خليفهء پيغامبر عليه السلام اندر رويم بگوييم : السلام عليك . ملك الروم گفتا پيغامبرتان را همچنين كرديد ، گفتيم بلى و اللّه ، ديگر باره باز پرسيد كه نماز و

--> [ ( 1 ) ] كذا : با واو . [ ( 2 ) ] اصل : از . [ ( 3 ) ] كذا . . . ؟